تبليغاتX
گاهی وقتها باید سکوت کرد و تنها دید

گاهی وقتها باید سکوت کرد و تنها دید





نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:56 توسط پسردریا| |
مسلم جان یک سال از نبودنت میگذرد اما هیچ چیز عوض نشده ، من هنوزم همون جای قبلی ام و همون شرکتی که گاهی از کنارش باهم رد میشدیم و من با اشاره نشونت میدادم کار میکنم . یادته ؟

بچه های دیگه هم همشون سرشون گرم کار و دریاست . امروز اس ام اس های گوشی بچه ها همه خبر از رفتن تو بود ، از اینکه یک سال از نبودنت میگذره . نمیدونم سیف الله هنوز یادش هست یا نه ، نمیدونم الان چه حالی داره کسی که در آخرین لحظه ی بودنت کنارت بود. راستی اکبر هم دو روز پیش تصادف کرد و دستش شکست ، اونم حال خوشی نداره شاید با بچه ها یه سر رفتیم پیشش. دیروز و پریروز پیش بچه ها بودم ، حواسم نبود که رفتی داشتم دنبالت میگشتم ، تو فکر این بودم که حتما بیام یه سر پیشت اما وقتی قاب عکس روبان مشکی کشیده ی تورو توی سوئیت کریم اینا دیدم ، یادم اومد خیلی وقته از اینجا رفتی. لباس قشنگی تنت بود ، تا حالا این عکستو ندیده بودم ، ناقلا خوش تیپ بودی و رو نمیکردیااا. فقط یه عکس ازت برام مونده همونی که دست جمعی کنار کاخ گرفتیم و تو جلوی من بودی، یادته ؟

هنوزم گاهی منتظرم بیای با هم بریم باشگاه . خیلی عشق کشتی بودی ، صدات هنوز تو گوشمه ، داد میزدی حمید لنگش کنم حال کنی. یادته ؟

کاش یه بار تصویر تو بدون لبخند میومد تو ذهنم ، توی این چند سال هیچ وقت ندیدم لبخند رو لبات نباشه ، مخصوصا این اواخر که دیگه میخواستی واسه خودت شاه دوماد بشی و هر روز و هر شب از نامزدتو جشن و مراسم و بزن و بکوب حرف میزدی و ما هم ازت قول یه شام مفصل رو گرفته بودیم. یادته ؟

چند شب قبل از رفتنت دعوتم کردی سوئیت گفتی واست شام سفارش دادم ، منو میگی چقدر دلم صابون زدم که الان جوجه کباب و افتادیم ، ولی توی شیطون یهو با یه ماهی تابه از آشپزخونه اومدی و سوسیس تخم مرغ واسم درست کرده بودی . خدایا چقدر اونشب خندیدیم مسلم، یادته ؟

مسلم !

مسلم !

میشنوی؟

دارم واسه تو تعریف میکنم ، میشنوی ؟

مسلم ، چرا دیگه نمیخندی ؟

مسلم ! منم ، حمید !

منو یادته ؟

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:42 توسط پسردریا| |
کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:29 توسط پسردریا| |
حالم خوبه ، ایندفه دیگه واقعا حالم خوبه ، واسه خواستم شاید میشه گفت جنگیدم ولی حس میکنم روش جنگیدنم زیاد جالب نبود. از پدرم یاد گرفتم که همیشه توی زندگی منطقی رفتار کنم و هیچ چیزی رو بدون دلیل و منطق قبول نکنم، خواستنم منطقی بود ولی روشم نه ... بعد از مدتها بالاخره حال منم پرسیدن و فهمیدن خواسته ی من یه خواسته ی الکی و رو هوا نیست . بله میدونم که راه سختی در پیش دارم ولی بقول دکتر الهی قمشه ایی که پدرم شیفته ی پروپا قرص ایشون هستن و منم گاه گداری سخنرانی هاشونو بواسطه ی پدرم گوش میدم ، یه جمله ی خیلی قشنگ ایشون در یکی از سخنرانی هاشون گفتن که یه جورایی همیشه آویزه ی گوشمه که میگن : درسته که سخته ولی مرد اونه که کار سخت انجام بده ، کار راحت رو همه میتونن انجام بدن. شاید بنظر خیلی جمله ی ساده ایی بنظر بیاد ولی این جمله خیلی جاها بهم کمک کرده. من برای خواسته ام میجنگم، نه با خانواده ام ، بلکه با همه ی مشکلاتی که ممکن این وسط وجود داشته باشه و میدونم که کم هم نیستن.

میخوام زندگی کنم، با اونی که دوستش دارم و دوسم داره . با اونی که میفهمه زندگی یعنی چی. با اونی که باهام راه میاد ، با اونی که میخواد زندگی کنه. فکر نمیکنم انتظار بیجایی باشه، خواستن اونی که دوستش دارم.

منطقی میرم جلو و امیدم اول به خداست که هرچی دارم از اون دارم و ازش میخوام که توی این راهی که خودش جلوم گذاشته و همیشه بهش سفارش کرده کمکم کنه. احساس میکنم خیلی ازش دور شدم به قدری که گاهی اصلا نمیبینمش درصورتی که نزدیک تر از رگ گردنمه. اون هست ، من نمیبینمش پس اشکال از منه. میدونم که کمکم میکنه و همه چی رو به دست اون میسپارم ، خودش میدونه الان چه حال و روزی دارم و به کجاها دارم میرم و چه بلاهایی داره سرم میاد.

دوم امیدم به پدرمه که همه چیز من و همه کسه منه ، کسی که همیشه به داشتنش افتخار میکنم و هیچ وقت تو زندگی برام کم نزاشته.خیلی اتفاقات عجیب و غریبی افتاد و انگار همه چی داشت دست به دست هم میداد که خیلی چیزا خراب بشه و خیلی حرمت ها از بین بره ، روزای تلخی که همشو باید به دست فراموشی سپرد و از صفحه زندگی پاکشون کرد. نیازی به گفتنش نیست ولی خودش(پدرم) میدونه که : اون گوشه از قلبم که مال هیچکس نیست ، همیشه با یاد اون آرومه.

و سوم از مادرم که که هرچی دارم و ندارم از دعای خیر اونه.

دوستت دارم بابا ، دوستت دارم مامان و دوستت دارم ....

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:25 توسط پسردریا| |
من همینجام ، حالم هم خوبه ، خیلی هم خوبم از اینکه فهمیدم در مورد اطرافیانم همیشه اشتباه فکر میکردم ، از اینکه هیچکس حرف مرا نمیفهمد ، از اینکه اینجا وقتی حرف از عشق میزنی همه میخندند ، از اینکه احساسات اینجا مرده و علاقه هیچ رنگی ندارد و دوست داشتن یعنی هیچ ، یعنی پوچ ، یعنی کشک.

اینجا فقط من و اون بودیم که خرد شدیم ، شکستیم و صدامون به جایی نرسید.پدری که همیشه فکر میکردم منو میفهمه منو درک میکنه بهترین کسی هست که توی این جور شرایط میتونم فقط بهش تکیه کنم ، خیلی راحت پشتم رو خالی کرد و خودشو کشید کنار ، کسی که اگه هرکی ازم میپرسید فهمیده ترین و منطقی ترین فردی که میتونی توی همه ی شرایط زندگی روش حساب کنی کیه ، میگفتم پدرم . این بار نشون داد که من همیشه اشتباه فکر میکردم ، نگید بازم این پسرا یه دختری اومد تو زندگیشون دیگه پدر مادرشونو فراموش کردن ، نه ... اصلا اینطوری نیست ، این وسط حرف هایی زده شد که خجالت میکشم بگم ؛ خجالت میکشم بگم پدر من ، کسی که تنها هم زبون من بود این حرفا رو زد ، کسی که .... اصلا ولش کن ، گفتنش فایده نداره . فقط خوشحالم که فهمیدم اشتباه میکردم . حرفای بی منطق تو همیشه در گوشم تکرار میشه ، و فکر اون حرفا و نه گفتن بدون دلیل و منطقت مثل خوره وجودم رو داره روزی هزار بار میخوره .

شاید تو فکر خودتون منو از چاله در آوردین ولی اینو بدونین که توی یک چاه پرتم کردین ، چاهی که به این زودی ها از توش بیرون نمیام ، یعنی اگه خودم هم بخوام نمیتونم .

جالب اینجاست ، حتی یک دقیقه ، بخدا حتی یک دقیقه به خودشون زحمت ندادن که پای صحبت های من بشینن ، حتی یک بار هم نشد بهم بگن حالا ناراحت نباش ، غصه نخور ، گوشه گیر نباش ، ایشالا درست میشه . اما اونا همیشه دارن ناراحتی و غصه دار شدن منو میبینن و خم به ابروشون نمیارن.

مادرم ، مرا هیچ نیازی به دعای بعد از نماز تو نیست ، مرا بفهم ، مرا بفهم ، مرا بفهم

پدرم ، وقتی در بزرگترین تصمیم زندگی ام همراه من نبودی و نیستی ، یعنی که هیچ وقت در زندگی همراه من نبودی و نیستی...

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 14:6 توسط پسردریا| |
نشد ...

فقط همین.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 12:35 توسط پسردریا| |

سلام .

بالاخره روز موعود فرا رسید و من امروز عازم سفر هستم ، یه سفر تاریخی که قراره واسه همیشه تاریخش به تاریخ بپیونده.

خیلی خوشحالم ، یه حال عجیبی دارم.  نمیدونم چطوری بیانش کنم ولی خلاصه امروز بعد از ظهر من حرکت میکنم ، و مسیرهایی که قراره برم ، اول سیرجان ، بعد کرمان ، بعد اصفهان و بعد هم تهرااااااااااان.

وااای خدا هنوز هیچی آماده نکردم ، دیشب ساعت 3 خوابیدم ، امروزم ساعت 7:30 صبح اومدم سر کار .

بچه ها تورو خدا برام دعا کنین، دعا کنین وقتی برگشتم دست پر برگشته باشم. دل تو دلم نیست.

همتونو به خدا میسپارم تا 14 یا 15 فروردین.

دعا یادتون نره .

خداحافظ.

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 8:19 توسط پسردریا| |
دوباره معجزه آب و آفتاب و زمین

شکوه جادوی رنگین کمان فروردین

شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود

سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود

دوباره چهره نوروز و شادمانی عید

دوباره عشق و امید

دوباره چشم و دل ما و چهره های بهارهفت سین


عید همتون مبارک ، آرزو میکنم سال جدید سالی باشه سرشار از اتفاقای خوب و قشنگ باشه هم واسه شما هم واسه ی من ، دوستای خوب پیدا کنیم ، زندگیمون قشنگ تر بشه، تنمون سالم و لبمون خندون.

من اگه خدا بودم روز عید هیچکی رو تو بیمارستان نمیزاشتم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 11:58 توسط پسردریا| |
روزهای پر التهابیه ، از یه طرف این بختک بدبو که چسبیده به جونم و از طرفی این عشق قشنگ که داره تو دلم جوونه میزنه و همه ی دنیامو تسخیر میکنم.

راه سختیه اما این جوونه ای که توی وجودم سبز شده امید به آینده رو توی دلم هر روز بیشتر و بیشتر میکنه.

احساس میکنم تازه زندگیم داره رنگ و بو میگیره ، تازه دارم میفهمم زندگی یعنی چی ، خیلی شیرین تره ولی از حق نگذریم که در کنار این شیرینی خیلی هم سخته ، خیلی سخت تر از اونی که فکرشو میکردم.

اینقدر به بی تحرکی عادت کردم که حالا که باید و وقتشه که خودمو تکون بدم ، مثل کسی که خیلی خوابش میاد و تو میخوای به زور بیدارش کنی ، شاید بیدار بشه و بشینه ولی به دقیقه نکشیده بازم می افته و میخوابه .

یکی پیدا نمیشه هولم بده ، باید خودم دست به کارشم. انگار فقط خودتی که باد خودتو تکون بدی. کمتر از یک ماه دیگه به تاریخی ترین لحظه ی زندگیم مونده و توی این یک ماه باید خیلی کارا بکنم .

راستش این روزا فهمیدم واقعا پول داشتن هم چیز خیلی خوبیه .

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 16:2 توسط پسردریا| |
سلام

میدونم دیگه خیلی دیره و اگه نگم سنگین تره ولی باورکنید این چند روز به لطف دهه فجر و انفجار نور اینترنتا یه کوچولو خیلی وضعشون داغون بود . گرچه خودمم هم یه مقدار سرم شلوغ بود و درگیر کار بودم سه شنبه و چهارشنبه رو کلا رو کشتی بودم ، بعدشم که دیگه درگیر این جوجه شدیم و خلاصه همه اینارو گفتم که منو از بابت تاخیر در تبریک ولنتاین بی گناه بدونید.

هرچند که ازش خیلی گذشته ولی خب جا داره ولنتاین رو بهتون تبریک بگم ، ایشالا که اون روز حسابی به همتون خوش گذشته باشه و کادوهای قشنگی گیرتون اومده باشه . خوش بحال هرکی هرکی که عشقش پیشش بودو و اون شب و با هم کلی خوش گذروندن ، ما که عشقمون ازمون دوره گرچه جاش همیشه تو قلبمه و هیچکی نمیتونه جاشو بگیره ،(به قول شادمهر : اون گوشه از قلبم که مال هیچکس نیست ... ) ولی خب منم خیلی دوست داشتم که پیشم بودو اون شب و باهم میبودیم .

به دعای خیره شما دوستان داره همه چیز خوب پیش میره ، بعضی وقتا میترسم این چیزا رو بگم ، میترسم زبونم لال یهو همه چی خراب شه ، ولی دست خودم نیست ، نمیتونم این احساسو مخفی ش کنم ، نمیدونم این نوشته رو میخونه یا نه ولی اگه یه روزی اومدی و خوندی گل من از هین جا میخوام بهت بگم : عاشقتم عشق من ، دوستت دارم به اندازه ی تک تک ستاره های آسمون، اینجا بدون تو خیلی داره بهم سخت میگذره و بی صبرانه منتظر اون روزی ام که باشی کنارم.

یه بار دیگه روز عشق رو به همتون تبریک میگم ، دعا میکنم هرکی هر آرزویی داره برآورده بشه و همه به عشقشون برسن.....

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 23:43 توسط پسردریا| |
مازیار فلاحی

كد موسيقي براي وبلاگ