تبليغاتX
گاهی وقتها باید سکوت کرد و تنها دید
گاهی وقتها باید سکوت کرد و تنها دید

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
با صدتا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک
یه قلب تنها با یه حس بی قرار و کوچک
 فقط میخواد بهت بگه تولدت مبارک

--------------------------------------------------------

مبارک باشه عزیزم ، روز میلاد حضورت

زندگیم فدای عشق و فدای تب غرورت

روز میلاد تن تو ، روز جشن آسمونه

حتی خورشید با طلوعش ، قدر این روز و میدونه

چی باید امشب بریزم ، زیر پاهات مهربونم

 شانس من بوده که تو دنیا ، تو بشی هم آشیونم

یه سبد گل سپید و صدتا سکه ی طلایی

می ریزم به زیر پاهات، تو با قلبم باوفایی

مست میلادتم امشب، گیج و مبهوت چشاتم

گل من تا ته هستی ، حتی تو سختی باهاتم

عشق من لمس حضورت ، مبارک باشه عزیزم

از الان تا ته دنیا ، هستیمو به پات میریزم


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 22:20 توسط پسردریا| |

سلام سلام سلام 

سلام به همه ی دوستای عزیز...

ببخشید از اینکه یه مدتی نتونستم بیام ، این روزا کارو بار از یه طرف ، شروع امتحانا که امروز صبح اولیشو دادم از یه طرف و این وروجک هم از طرف دیگه حسابی وقتمو گرفتن.

مرسی از کامنت های قشنگتون ، همشو خوندم و به موقع جواب همشو میدم ، راستش یه مدتی هم دسترسی به اینترنت نداشتم.

بالاخره اسم این جوجه رو هم انتخاب کردیم و بعد از کش و قوس های فراوان تصویب شد که اسمشو آرش بزاریم و آرش کوچولوی تازه وارد حسابی همه رو به خودش مشغول کرده . 

بازم دم همین نیم وجبی گرم که باعث شد بعد از مدتها اعضای فامیل و دوست و آشناها دور هم جمع بشن ، فقط این وسط جیب منو خالی کرد که مجبور شدم همه ی دوستامو شام دعوت کنم .

بالاخره دایی شدن خرج داره. خداروشکر صحیح و سالمه و همینش کافیه ، بعدا که بزرگتر شد خودم همه ی این خرجا رو از حلقومش میکشم بیرون ، بالاخره دایی گفتن دیگه ، باید واسه دایی ش خرج کنه.

امروز دوازدهمین روز زندگیشه ، چه زود گذشت ، خودمونیما ، عمر آدمی هم همین جوری زود میگذره .

دیشب داشت بهم میگفت : دایی ، من زن دایی میخوام !!!


نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 14:23 توسط پسردریا| |

امروز ساعت 5:30 صبح شازده پسر قند عسل تشریف آوردن ...


بالاخره ماهم دایی شدیم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 8:44 توسط پسردریا| |

تو در من آن تب گرمی که آبم میکند کم کم 

نگاهت نیز چون مستی خرابم میکند کم کم 

منم آن کهنه دیواری بجا از قلعه های سنگ

که باد و آفتاب آخر خرابش میکند کم کم 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 9:53 توسط پسردریا| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت